داستان کوتاه انگلیسی سطح متوسط درباره یک روز بارانی
در اینجا یک داستان کوتاه انگلیسی درباره موضوع “یک روز بارانی” در 1000 کلمه و سطح متوسط یا intermediate را با هم میبینیم. ترجمه فارسی هر پاراگراف زیر آن نوشته شده و در ادامه مهم ترین لغات آکادمیک این لکچر به صورت جداگانه معنی شده و مثال های تکمیلی برای آن نوشته شده است. مجموعه کامل داستان های کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی درباره موضوعات مختلف و سطح های مختلف را در همین وبسایت دنبال بفرمایید. دانلود رایگان 1000 داستان کوتاه انگلیسی سطح مقدماتی تا پیشرفته پیشنهاد بعدی ما به شما عزیزان است.
داستان انگلیسی 6 پاراگرافی درباره “یک روز بارانی” با ترجمه فارسی
A Rainy Day
It was a typical morning when I woke up to the sound of rain hitting the windows. The sky was gray, and the weather seemed cold and damp. I looked outside and saw the streets glistening with water. People walked quickly, trying to avoid the rain as much as possible, but some were caught by surprise, their umbrellas flipping inside out. It was one of those days where everything felt calm yet full of energy.
صبح روز معمولیای بود که از صدای باران که به پنجرهها میخورد بیدار شدم. آسمان خاکی رنگ بود و هوا سرد و مرطوب به نظر میرسید. به بیرون نگاه کردم و خیابانها را دیدم که پر از آب بودند. مردم سریع راه میرفتند و تلاش میکردند تا حد ممکن از باران دوری کنند، اما بعضیها غافلگیر شدند و چترهایشان وارونه شد. روزی بود که همه چیز آرام به نظر میرسید، اما پر از انرژی بود.
I decided to stay inside for a while, enjoy the warmth of my home, and have a hot cup of coffee. The sound of the rain was soothing, almost like a lullaby. I opened my book, but the words seemed to dance on the pages as the raindrops beat against the window. I was too distracted by the weather to concentrate on anything for long. The rain continued to pour down in heavy sheets, making everything outside look like a blur.
تصمیم گرفتم که مدتی داخل بمانم، از گرمای خانهام لذت ببرم و یک فنجان قهوه داغ بنوشم. صدای باران آرامبخش بود، تقریبا مثل لالایی. کتابم را باز کردم، اما کلمات روی صفحات مانند رقصیدن میکردند چون قطرات باران به پنجره میخورد. به خاطر شرایط جوی نمیتوانستم تمرکز کنم و هیچ چیزی را برای مدت طولانی دنبال کنم. باران همچنان به شدت میبارید و همه چیز بیرون به نظر مبهم میرسید.
As I sat by the window, I noticed how the rain seemed to bring people together. Some of my neighbors, who I rarely spoke to, were out in the street, chatting with each other while waiting for the rain to stop. A few children were laughing, playing in the puddles, while their parents tried to keep them dry with their jackets. Despite the gloomy weather, there was a sense of connection among people, a reminder that even in bad weather, we are all in this together.
وقتی کنار پنجره نشسته بودم، متوجه شدم که باران چگونه باعث میشود مردم به هم نزدیک شوند. برخی از همسایگانم که به ندرت با آنها صحبت میکردم، در خیابان بودند و با یکدیگر حرف میزدند و منتظر بودند تا باران تمام شود. چند کودک در حال بازی در آبگرفتگیها بودند و والدینشان سعی میکردند آنها را با ژاکتهایشان خشک نگه دارند. با وجود هوای تاریک و ابری، یک حس ارتباط بین مردم وجود داشت؛ یادآوری اینکه حتی در هوای بد، همه ما در این وضعیت با هم هستیم.
The rain continued for hours, but it didn’t seem to dampen the mood of the people around me. I decided to take a walk, hoping to experience the city in this different light. As I stepped outside, the cool breeze mixed with the scent of wet earth. The streets were quieter than usual, but there was a peaceful feeling in the air. I passed by a few cafés, where people were enjoying their drinks, and the sound of soft music mixed with the sound of rain. It felt like a scene from a movie.
باران برای ساعتها ادامه داشت، اما به نظر نمیرسید که حال و هوای مردم اطرافم را تحت تاثیر قرار دهد. تصمیم گرفتم که قدم بزنم و امیدوار بودم که شهر را در این نور متفاوت تجربه کنم. وقتی بیرون رفتم، نسیم خنک با بوی خاک مرطوب ترکیب شده بود. خیابانها از همیشه ساکتتر بودند، اما یک حس آرامش در هوا وجود داشت. از چند کافه رد شدم که مردم در حال نوشیدن نوشیدنیهایشان بودند و صدای موسیقی نرم با صدای باران ترکیب میشد. انگار صحنهای از یک فیلم بود.
As I walked through the park, I noticed how the trees looked more vibrant under the rain. The leaves glistened with water, and the flowers seemed to be in full bloom. Despite the rain, nature was thriving. I stopped for a moment to take in the beauty of the park, listening to the sound of the raindrops as they fell onto the leaves and the ground. It was a reminder that even on the darkest days, there is beauty in the world if you take the time to notice it.
وقتی از پارک عبور میکردم، متوجه شدم که درختان زیر باران چقدر زندهتر به نظر میرسند. برگها با آب درخشیدند و گلها به نظر میرسید که در حال شکوفه دادن کامل بودند. با وجود باران، طبیعت در حال رشد بود. لحظهای ایستادم تا زیبایی پارک را جذب کنم و صدای قطرات باران را که به برگها و زمین میخورد گوش دادم. این یادآوری بود که حتی در تاریکترین روزها، اگر زمانی برای توجه کردن داشته باشید، زیبایی در جهان وجود دارد.
Eventually, the rain began to slow down, and the clouds parted, revealing a pale blue sky. The city looked different after the rain. The air was fresh, and everything seemed cleaner. People were now out in the streets again, but they walked more slowly, taking in the change in the atmosphere. I returned home, feeling a sense of calm and satisfaction. It had been a day full of unexpected moments, and the rain had given me a new perspective on the world.
بالاخره باران کم شد و ابرها کنار رفتند، و آسمان آبی کمرنگی نمایان شد. شهر پس از باران متفاوت به نظر میرسید. هوا تازه شده بود و همه چیز تمیزتر به نظر میرسید. مردم دوباره در خیابانها بودند، اما حالا با آرامش بیشتری قدم میزدند و تغییرات جو را احساس میکردند. به خانه برگشتم و احساس آرامش و رضایت داشتم. روزی پر از لحظات غیرمنتظره بود و باران به من یک دیدگاه جدید از جهان داده بود.
10 لغت آکادمیک از داستان کوتاه یک روز بارانی به همراه جمله سازی و ترجمه فارسی
از داستان کوتاه انگلیسی بالا درباره یک روز بارانی ده واژه آکادمیک گزینش شده که در ادامه به همراه جمله سازی و با معنی فارسی آن ها را بررسی میکنیم.
Academic Vocabulary and Example Sentences
Typical
- The typical response to stress is to feel anxious.
- .پاسخ معمول به استرس این است که احساس نگرانی کنیم
Damp
- The ground was damp after the heavy rain.
- .زمین پس از باران شدید مرطوب بود
Glistening
- The lake was glistening in the sunlight.
- .دریاچه در نور خورشید درخشید
Distracted
- She was distracted by the loud noise outside.
- .او از صدای بلند بیرون پرت حواس شده بود
Pour
- It started to pour just as we left the house.
- .درست زمانی که از خانه بیرون آمدیم، باران شروع به ریختن کرد
Sense
- He had a strong sense of responsibility.
- .او احساس مسئولیت قوی داشت
Connect
- The rain helped people connect with each other.
- .باران به مردم کمک کرد که با یکدیگر ارتباط برقرار کنند
Blurry
- The image was blurry due to the fog.
- .تصویر به دلیل مه مبهم بود
Gloomy
- The weather was gloomy, but the mood was cheerful.
- .هوا ابری و دلگیر بود، اما جو شاد بود
Peaceful
- The sound of the rain created a peaceful atmosphere.
- .صدای باران جو آرامی ایجاد کرده بود
نتیجه گیری
داستان انگلیسی درباره موضوع “یک روز بارانی” را با تحلیل لغات منتخب آن با هم دیدیم. در بخش داستان کوتاه وب سایت بریتیش کانسیل میتوانید صد ها داستان کوتاه انگلیسی درباره تاپیک های مختلف در سطوح مختلف را به صورت رایگان مطالعه بفرمایید. همچنین برای دانلود رایگان کتاب در تلگرام کانال تلگرامی ما را دنبال بفرمایید.